مزرعه محبت
من بدهکارترین مزرعه محبتم
که خدا دست سخاوت مرا باز نمود
من سزاوارترین بوته گندم هستم
که ازاین خوشه من خاک به مهتاب رسد
واگردانه ای از نفس بچیند آدم
من پراز عشق کنم پیرهنش
توگمان می کنی آیاکه دگرهیچ زنی
بعد یوسف دگرانگشت اشارت نبرید
آنقدرخوبی هست
آنقدرغنچه نور
آنقدرشوق شکفتن
آنقدرعطرحضور
کاش این عقده دیرینه من بازشود
وخدابیشترین نغمه این سازشود
عمق گل یاس
من از شرقی ترین پنجره های باز شده به افق دستان نیازمند می نگرم
و در اعماق گل یاس به دنبال خدا می گردم
گویی از دور ترین نقطه عرش ملکی می آید که به لب شاخه گلی از دل قرآن دارد
و به من می گوید که خدا را می شود پیدا کرد
می شود بوئید ش و به آغوش کشید
در آب در گل در سیب
می شود رنگ خدا را هم دید بی منت عقل
بی آنکه کسی مزاحم عشق شود
من به سادگی آینه ایمان دارم و به اوج پرواز
دل من سرشار عطش تنهایی است
و به دنبال کسی می گردم
که به یک جرعه آب نگران عطش سینه ما هم باشد
حج من مهتابی و رنگ سعیم سرخ است
در همین نزدیکی می شود محرم شد
و به تن جامه احرام نمود
و برای حج واجب دیگر نیازی به هواپیما نیست
می توان فاصله ها را کم کرد
و به سنگی اینجا نماد شیطان را هم زد
می توان فاصله ها را برداشت
آنقدر که در کعبه به در خانه همسایه ما بازشود.
ماه ورامینی
نمی دانم چرا اشکی به چشمانم نمی آید
عروس حضرت عشقی به قرآنم نمی آید
سری را که سپردم من به تیغ حضرت رحمان
نمی دانم چرادیگر به سامانم نمی آید
چنان در سینه درد او پریشان کرده افکارم
که دیگر شربتی جز غم به درمانم نمی آید
به نان وآب درویشی دلا خو کرده ام امشب
ودیگر میل بر مرغ وفسنجانم نمی آید
الا ماه ورامینی که از طاها ویاسینی
بگو آخر چرا این غم به پایانم نمی آ ید
منم مجنون سر گردان خراب خاطر خوبان
چرا لیلای رویت در بیابانم نمی آید
شب وروزم شده اینکه به عشقت یک غزل گویم
ولی شه بیت ابرویت به دیوانم نمی آید
من از بی حاصلی اکنون مثال شهر کنعانم
که چون تو یوسف جانی به کنعانم نمی آید
بگیرازهر سبو جامی قناعت کن به بادامی
که باران نگاهی در زمستانم نمی آید
الا ماه ورامینی اجابت کن به آمینی
دعای نیمه جانی که به فرمانم نمی آید
الهی شرح صدری ده که آسان آیدم امرت
زبان الکنم بگشا که برهانم نمی آید
اراده چون کنم تختی بیارم از یمن اینجا
ولی انگشتر دست سلیمانم نمی آید
به آن گلبنگ مهتابی نماز شکر می خوانم
ولیکن شکر عظمایت به دستانم نمی آید
الا ماه ورامینی تو بر چه دین وآیینی
که مهتابی دگر چون تو به دورانم نمی آید
بنازم به فروغت که دل از کف برده وتابم
بفرمان کسی جز تو گریبانم نمی آ ید
چنان دریای آرامی به زیر نور ماهم من
که جز با جذر ابروی تو توفانم نمی آید
خروشی گر شده امشب پیامدهای زلف توست
وگر نه بی تو یک قطره زمژگانم نمی آید
اسیر نرگسی هستم که بایک غمزه اش مستم
دری به روی من بست وبه زندانم نمی آید
الا ماه ورامینی پریشان خاطری تا کی
چرا آن دلبر مست و پریشانم نمی آید
بیاو جان مولایت ترحم بر دل ما کن
که جز تو حضرت مولای رحمانم نمی آید
بهای اسم اعظم را بغیراز جان نباید داد
دراین بازار رحمانی بجز جانم نمی آید
بفرما تا بفرمان فریبای تو جان بازم
به کفر زلف تو فیضی بجز فانم نمی آید
چه خوش گفتا به مولانا نگارین شمس تبریزی
که جز تو رهرو تازه مسلمانم نمی آید
الا ماه ورامینی که حالم را تو می بینی
چرا از مکه تحویلی به تهرانم نمی آید
به اعجاز و کراماتت دلم از مردگی برهان
بغیر از چشمه تو آب حیوانم نمی آید
به نام حجتیه انجمن ها تیغ برحجت کشیدند و
به فریاد آن ولی عصر امکانم نمی آید
زمانه قصد آن دارد که از جا بر کند مارا
ولیکن دست کوتاهش به دامانم نمی آید
بگوییدش که در اینجا دگر جای تقیه نیست
تعدی می کنم با آنکه می دانم نمی آید
الا ماه ورامینی که اززیتون وازتینی
چرا درطور من موسی عمرانم نمی آید
عجب سوگند زیبایی خدا بر شهر امنش گفت
که دیگراحسن الخلقی چو انسانم نمی آید
چرا پس اینچنین قلبش اسیر نفس سرکش شد
سراغ قلب او گفتی که شیطانم نمی آید
به من می گوید آن لیلا که توقالوبلی گفتی
ولی من یادی ازآن عهد و پیمانم نمی آید
فراموشی چنان بر من شده مستولی از نفسم
که دیگریادی ازآن روح و ریحانم نمی آید
شب وروزم به یاد توزدل خونابه می جوشد
اگر چه پیش تو اشکی به چشمانم نمی آید
ای عطر نگاه تو پیچیده در آغوشم
دیگر نشود هرگز یاد تو فراموشم
تا در کف ما از تو این ساغر مهتابی است
از دست کس دیگر پیمانه نمینوشم
یارا تو مدد فرما که این بار شکیبایی
چندیست که با دردی سنگین شده بر دوشم
پیوسته گریبانم چاک از غم بیدردی است
ای درد بیا امشب در خلوت خاموشم
ما را به لبی تر کن، خشک آن خم دیگر کن
پیمانه به پیمانه از دست تو مدهوشم
هرجمعه پریشان ومجنون صفتم انگار
اسرارغم لیلا نجواشده درگوشم
کاش میشد خانهها را جای خشت از نور ساخت
کوچه را زیر بلور نور دیدهها مستور ساخت
شهر را مانند یک قطره میان آب دید
مرزها را عاری از دیوار و از مأمور ساخت
بین ما و ماهرویان پردهای حایل نبود
محفلی با مهوشی در پرده تنبور ساخت
کاش میشد عشق هم مثل تنفس یک نیاز
سینه بیعشق را چون مرده اندر گور ساخت
کاش میشد چوبه دار انا الحق را شکست
منبری را بهر یا رب یا رب منصور ساخت
کاش خیلی ساده بیقانون و بند و تبصره
آدمی را میشد از این خشم و شهوت دور ساخت
با طواف ماه میشد حجکم مقبول گفت
شعری اندر وصف ذکر سعیکم مشکور ساخت